حكيم زجاجى
525
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كلام خدا را چه گويم بگوى * از اين بيش بر من بهانه مجوى به مخلوقى آن مرا كار نيست * برين غير مخلوق انكار نيست بدين وقف كرديم فرزانه گفت * نخواهيم اين راز از كس نهفت بدين يك سخن جمله هم داستان * ببودند آن كامران راستان 255 به مأمون براهيم نامه نبشت * نپوشيد از وى سخن خوب و زشت بگفت آنچه احمد عيان گفته بود * به الماس معنى گهر سفته برآشفت مأمون فرستاد باز * به نزد براهيم گردنفراز كه آن سروران را يكايك ببند * روان كن برم . . . ببند براهيم آن عالمان را ببست * ببردند حالى به كردار مست 260 فكندندشان بسته بر اشتران * دو دست و دو پا زير بند گران بسان اسيران كافر ستان * بدان اشتران باز خفته ستان شبى اندرآن بند سختى و راه * برآورد سر احمد دينپناه بناليد و گفت اى خداوندگار * تو دانى نهان من و آشكار اگر راست گويد امام جهان * تو بنماى ما را ز راز نهان 265 كه تا آنچه گويد بهجا آوريم * خرد را بدين رهنما آوريم وگر باطلست آن ورا لال كن * بدانسان كه ديگر نگويد سخن هماندم سرافراز مأمون بمرد * به زارى و خوارى روان را سپرد دوم روز مانند مرغ بپر * بر آن اشتران رفت صاحبخبر ( ؟ ) ز مرگ جهاندار مأمون بگفت * دل نامداران دين برشكفت 270 گروهى سر از گردن افراشتند * ز پاى سران بند برداشتند برستند از دست غم عام [ و ] خاص * چو ديدند از آن بند و سختى خلاص فتادند در پاى احمد به درد * كه چون او نبودست در دهر مرد به دست بزرگان و مردان دين * به يكدم زنند آسمان بر زمين دل اهل دانش نگه دار سخت * كز ايشان شوى مقبل و نيكبخت 275 مرنجان كسى را كه مرد خداست * كه در رنج ايشان عنا و بلاست به آزار مردان دانا مكوش * به گفتار اين پير بگشاى گوش